پس این همان مشت است

بر کبودیِ خروار ریخته

و گریخته

بر سبزِ تیره‌ای از بهار

در شبی که باد

دست‌های جوانت را به خاک می‌سپارد

و پنهان

می‌دمد از هوا

به زخم خویش

تا سرحد بسته شدن

و نمردن

سرم دایره‌ی یاد است

با گوش‌ها که بگویند

و لب/ریخته از خوابی در سرمایِ نُهم مهرماه

در تو که انگار شب را

بند می‌زدی به پرندگان

پیش از آنکه باد

تمامت را برده باشد

به کوچه

و دانه‌هات، پراکنده بمانند در هوا

برگی به دهانه‌ی ریختن

گمان نرفتن است

گمان خواستن

وقتی مهیای رفتنی

با همان درختِ محزون

که بر تارهای یحیی می‌گرید

و چهره‌ام را تاریک می‌کند

اکنون صدای شاخه‌ای

که می‌خواند بدنت را

و در شکل تحریف شده‌ی ‌سنگ

تمام می‌شود

مزار به خواب علف می‌آید

با ساقه‌های تراشیده در گِل

و احتضار

رسیدنِ شبی‌ست تا گلو روییده

در آن چهار لاله‌‌ی آبی*

که بوییدم خونِ دوباره‌ات را

و ماه را در صدف‌ها

و کف‌ها

به دریای دیگری آوردم

جهان شکل دیگری‌ بود

از آدمی که لایه‌لایه از ملال پر می‌شد

و در ملافه‌های روشن می‌گریست

*آیا تو هرگز آن چهار لاله‌ی آبی را بوییده‌ای؟

صوفیا_آهنکوب

رشت_فروردین ۱۴۰۴