ماهی را سرِ دست می‌گیرد، چون کبکی سر می‌کند در برف

دیو از پشتِ بوته‌های شمشاد خودش را به جاده می‌اندازد، سینه‌خیز

خاطره‌ای را آغاز می‌کند، خاطره‌ای بی‌سن، بی‌تاریخ، بی‌نام

دست‌نمی‌لرزد

هوا همان هواست که می‌خواستی

پدری رو به موت و گهواره‌ای انگِ هیزم‌شدن

بو‌گرفتن و رو‌گرفتن و بینی‌گرفتن و عُق‌‌زدن

_برویم بالا بیاوریم

بیرون، خمیازه‌ها به تن‌ برگشته‌اند و ماه را سرِ‌ دست می‌گیرد‌ او و بالا می‌آورد

_دیگر چه می‌خواهی؟

اینگونه بی‌نصیب

در هوایی پَس صبح‌می‌کند،

شب‌می‌کند و عصر

قرن، قرنِ مردن است و یاوه به دسته‌گلی بی‌سلیقه شبیه‌تر است تا کلماتِ پرت

می‌گوییم زنده به جان آمده‌ایم‌ و وِردِ ما: زنده‌ایم؛ می‌گوییم

جهان افقی‌ست، هرچه هست افقی‌ست و چشم، منظره‌ای افقی را پیشِ چشم می‌گذارد

پلکی که یکسره باخته‌است در تماشای تن‌هایی‌ افقی

می‌گوید سار, سار

و هیچ صدایی جز صدای شغال نمی‌آید

از بدِ حادثه مفلوک است او

از بدِ حادثه خودش را جورِ دیگری نشانِ آدمیان داده او

از بدِ حادثه می‌گوید او

تا دست بکشی از دیدن، شنیدن،

نوک پا رفتن و هیچ نگفتن

صورت، آرزوی مردن دارد

مرگ اما خودش را چون بچه‌ای منزوی در مهمانی تولد دخترکی ده ساله به کنج اتاق برده و پرده را کشیده است.

_دیگر چه می‌خواهی؟

بگو به یاد نمی‌آوری تا دست از تو بردارد

بگو مُقُر نمی‌آیی تا دست از تو بردارد

بگو باید طور دیگری می‌مردیم تا مرگ دست از تو بردار

به عقایدش رجوع کند، به شکل مرگ بودنش

تمام پله‌ها را از بَرَم می‌گوید او.

 کافی ست.

شکل مجاورِ سنگ‌شدن با پت‌پتِ آبی از دهان

شکلِ فرشته‌شدن به گاهِ مصیبت

کافی‌ست.

روی بگردان و دشتی باش ملاحظه‌کار

برای مردن وقت بگذار

برای رسیدن به آنِ نیستی

وقت

ملتهب است

 زمانِ جامانده پا پس‌نمی‌کشد از مصیبت، تا صبح نمی‌کشد

پیاده ببوس خرمن وحشیِ دیگری را

پیاده از نفس بیفت از فرطِ اضطراب

گولی‌ دوباره بخور‌ ‌ ‌ ‌ انگار کن آدمی

در شوره‌زار نکبت و نومیدی

پرنده‌ای نیاب

عهدی نیاب

شوقی نیاب

پیمانی نیاب

همان فقط که بیفتی

همان فقط که به انکار سر بگردانی و بگویی نیستی

فارغ از دسته‌گل

فارغ از آن یادِ عزیزان

فارغ از صبحانه‌ی فردایِ انقلاب

تیره‌روزی خیالِ کج ندارد اصلا و خودش را در دست‌انداز خوشی نمی‌اندازد اصلا

بیچاره باش و بمیر

چون کبکی در برف

چون مرغکی‌ آویخته به سیم‌خاردارِ ازل

چون تشنگیِ پریده از روزگارِ ازل

همین بمیر و تمام

اما کجاست مرگ؟

تشنه‌ای و دَم‌زنان صحبت آب و شراب می‌کنی

صورتت به الفبایی دستخطِ هفت سالگی افتاده و اعتنا نمی‌کنی

سیلاب خون تا روی میز نشانده سرهای‌ کَنده و دهان‌های بازمانده تا صبح زمزمه می‌کنند

افقی ست

 هر چه هست افقی‌ست

دیدی که خواب‌دیدن از نمایی دور

شکل افتادن بچه در آب، بی‌گناه است

 و خفگی، باقیِ روز را نشانت می‌‌دهد

پس بترس

دمادم بترس‌

از صبح و شام

از خفگی، از صورت زندگان بترس

نمی‌ترسی؟

بس که تو آقایی

آقایی جلوس‌کرده بر شطِّ خون.

به روز اشاره‌ می‌کند و می‌افتد

به سریرِخون

چه ماه تندی بر صورتت‌ افتاده

چه وقت مردنی

بفرمایید عزا.

هست. چند پَر چربی زیر پتو هست، هست.

به قدرِ عالمِ نیستی هست.

بفرمایید تو را به‌خدا

قدم رنجه کنید بر دشتِ مردگان بر تلاطم مرگ و آنچه بلدید برایش گریه کنید

بفرمایید، بفرمایید. غرور اگر اجازه می‌دهد، بفرمایید.

خاطره‌ای بگویید بی‌سن، بی تاریخ و نام...

روزی زنی خونم را که بلعید‌و پرسید: اینهمه سردی؟

گفتم برای شام عزاست، برای گریه‌نکردن و عدو‌شدن، برای جان به‌سرآوردن و تلخیِ روز و همین...

جان را به‌سرگرفت و از ویرانه‌ها گریخت.

انکار کن که فصل را دیده‌ای

که شروع زمستان را دیده‌ای

یک جان و اینهمه عزا؟

 از وقت بیرون است.از وقت بیرون است.

هوا همان هواست که می‌خواستی

_دیگر چه می‌خواهی؟

 دی‌وبهمن ۱۴۰۴