بوی سنگ میدهم.
چراغ که میکشی
سفید میشود گونهی مجاورم
با خودم پشت این تاریخ حرف میزنم
زنها آمدهاند
زود است که آدم دست بکشد
زنها که با سنگ حرف میزنند.
میپرسم چراغانی چرا
صورت گلایُل داغ میشود
چشمی با من است
خاک که میریزند
پرت که میشوم
لهجهی کبوترم
مدام میگوید کوچک باش
گریخته باش
و روی این خیابان صبر نکن
خودم را جمع میکنم.
شکوفه اگر نریزد
به این پندار برمیگردم
که تن، کنار صورت توست
پشت این داغ
با خودم حرف میزنم.
صنم احمدزاده
فروردین- ۱۴۰۵