یعنی که رودی تلخ
با انحنای خستۀ سنگ
یا دستکم سماجتِ شبنم
برای آنکه بماند
از آن بیشتر که تو دیدی.
من بُرجم
قامتی بلندم که چرخیده تا خودَم
تا ارتفاعِ بیکبوترِ این چشمانداز –
یعنی - آجر به آجرِ این بُرجَم
یکی برجا
یکی افتادهام چنان که نپرسی
یعنی پرندههای رفتۀ بُرجَم
یکی نشسته به شاخۀ سدری
دودیگر استخوانی از بال
بر خاکِ تپّۀ گمنامی.
حالا چه آفتابِ من باشی
چه در گریزِ از تابیدن
لکّۀ ابری سیاه
چه سیاهتر، کابوسی
که فراموش میکنم هرصبح
خشتی به کمرگاهِ سوختۀ برجم
با نوشتهای مخدوش
و نامِ توام بر خشت
فرومرده در غبار.
یعنی
به تماشای من بیا
که ببینی چه میکند سیلاب
با خشت و
چهرۀ آدم.
شاهین شیرزادی
شهریور 1404- تهران