اسماعیل مهرانفر

بی نام
می چرخیدم‌و رشت

در غرب فرو رفته بود

و می‌دیدم با دو چشم

که حفره‌هایی مجلل‌اند

به تو وارد شده‌ام

و جا خورده‌ام در پستوی نمناک

در پستوهای نمناک

اگرم آرام بگیرد این ختنه

می‌گویم این رسول

مدنی‌ست

می‌گویم او تیز است و آثار بریدن

میان ما همواره خندق است

میان ما آلت قتّاله همواره خندق است

جا خورده‌ام درون سوره‌ی نمناک

و بوی نمی

کش دارد از صوفیا بخار می‌شود

تفتیده در صورتم

و می‌خزد به حفره‌ی ملول

می‌چرخیدم و خاک

کتابتِ باران بود

و روی رشت

همچنان می‌نوشت

که جا خورده‌ام درونِ حفره‌ی سنّت

درونِ حفره‌‌ی مدنی

و مایعِ بی مقدار

یک‌صدا می‌گوید مرا مجو

مرا که دایره‌ام تنگ

سینه‌ام تنگ

کوچه‌های منتهی به قوس زمین، تنگ

مرا که اضلاعم درهم خزیده‌ تنگ

میانِ دویدن

درونِ صوفیا مجو !

جا خورده‌ام اینگونه

و جا خورده‌ام اینگونه در هوا شدن

شبی که باختران

پایش را درون خزر می‌شست

درونِ که بودم

درونِ حفره‌ی نمناک

صوفیای که بودم؟

جا خورده‌ام که بگویی مجویی‌ام

جا خورده‌ام که زعفرانِ توأم

میانِ کاسه‌ی سنّت

میانِ کاسه‌ی شیر

میانِ سینه‌ی  زخمی

میانِ کاسه‌ی شیر

درون حفره‌ی سنّت

میانِ کاسه‌ی شیر

میان ما آلتِ قتّاله همواره خندق است

که سلامَم را پوست

به پوست می‌رساند

سلام سوره‌ی مدنی!

پیش از تو رشت

کتابت باران بود‌وُ

غرب

آسمانی شفاهی داشت

و سلسله‌ی گوش

روی راضیه‌هایم به خواب می‌رفتند

و روی راضیه‌

انگشتانم

ضرب می‌گرفتند

که مقفا تویی

و شب که می‌شود صدات

سعدی و سرگردان است

تو بیش از این پوست را در پوست

مجو

ضرب انگشتانم را بر پوست

مجو

جا خورده‌ام اینگونه سوره‌ی مدنی !

صدا خورده‌ام اینگونه و صوت

به هر که می‌رسد

جفت

به هر که می‌رسد

از دست رفته‌‌ست

و سطحی که می‌لغزید

نمی‌دانست من آن تکه‌های عمیقم

که روزی از اعماق

دست تکان می‌داد

و بر سطوح سنّت و شکیل

رشت رشت

کتابت می‌کرد

و به این منظور

نیزاری در آب

فرو رفته‌ست